|
|
خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟
خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش، ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟
حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست. مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام، آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من، فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟ ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط، دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.
گر نبودی تابش استارهء من در سپهر، تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟
راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من، قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب، گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات، هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد، از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 11:58 توسط پرهام
تو خسته و پر از غبار به كوچه پا گذاشتي نه قمقمه، نه چكمهاي فقط تفنگ داشتي * به شانههاي خستهات هنوز يك ستاره بود تمامِ ساكدستيات، لباسِ چرك و پاره بود * براي پيشوازِ تو نيامدند بچّهها تو غرقِ خون و هيچكس به زخمِ تو نزد دوا * كسي نگفت خانهات كجاي اين خرابههاست نگفت آن حياط سبز و حوض آبياش كجاست * كسي نگفت پس چه شد نگاه خستهي پدر چهقدر گشتي و كسي نداشت از كسي خبر... * نه دوستهاي مدرسه نه دستهاي مهربان تمام شهر مرده بود، تو ماندي و مزارشان * ... و عاقبت، شبي تو هم بدون ساكدستيات گذشتي از خرابهها و از تمام هستيات * به جنگِ جنگ رفتي و ستاره را گذاشتي نه قمقمه، نه چكمهاي، تفنگ هم نداشتي!
براي من، تو لحظهي سرودنِ ترانهاي. تو شاديِ رسيدنِ پرندهها به لانهاي. * همان شروعِ سادهي خيالهاي بچّگي. و پاسخِ تمامِ آن سؤالهاي بچّگي. * تو ترسِ روز امتحان و كارنامه نيستي. تو شوقِ مُهرِ آفرين، و نمرههاي بيستي. * به يادِ تو اتاقِ من پر از چراغ ميشود، و در تمامِ شعرها كوير، باغ ميشود. * بيا و شهر قصّه را پر از گل و ستاره كن؛ و بين اين همه نگاه فقط به من اشاره كن!
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 1:21 توسط پرهام
چند روزی میشود که آرام شده ام...... احساس خوشایندی دارم....... چند روزی میشود که زندگی را از دریچه ی دیگری می بینم..... میخواهم شاد باشم..... میخواهم ریشه ی غم و اندوه را از جا کنده و بذر شادی و خوشبختی را در دلم بکارم اکنون که تو را دارم ، اکنون که ستاره ی شبهای بیکسی من تویی ، دیگر چه باک از گذشت زمان دیگر چه هراسی از آینده داشته باشم خوشا بحال تو که ستاره ای و می درخشی... در شب ، چشمان بیقراران به آسمان دوخته شده را خیره می کنی میخواهم مثل تو باشم ، بدرخشم و نور هدیه کنم به اطرافیانی که انتظار درخشش از من دارند میخواهم بدرخشم و نور بپاشم به زندگی کسانی که درمانده اند ، که راه زندگی را گم کرده اند ، آنانی که کلید خوشبختی را در لابلای گرد و خاک های غم و اندوه جا گذاشته اند . میخواهم ستاره باشم......ستاره ای از جنس تو... از جنس لطافت و مهربانی ، از جنس گذشت میخواهم زندگی کنم حتی در این هوای مه آلود.... برای آنانکه دوستشان دارم ، برای آنانکه دوستم میدارند من میخواهم حوشبخت باشم و از بودنم لذت ببرم.... خدایا کمکـــــــــــــــــــــــــــــــــم میکنی.....!؟ پرهام
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 21:20 توسط پرهام
شادم كه در شرار تو مي سوزم پنداشتي كه چون ز تو بگسستم شبها چو در كناره نخلستان شب لحظه اي بساحل او بنشين من با لبان سرد نسيم صبح غم نيست گر كشيده حصاري سخت شادم كه همچو شاخه خشكي باز اما من آن شكوفه اندوهم
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 2:58 توسط پرهام این زیباترین شعری است که خوانده ام و با تمام وجود درکش کرده ام
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم دگر قانون استثمار را زیر پا کردم رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهمیدم خطا کردم کارو
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 2:27 توسط پرهام
معلم پای تخته داد می زد
خسرو گلسرخی
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 3:8 توسط پرهام
خدایا تو بوسیده ای هیچگاه لب سرخ فام زني مست را ز وسواس لرزيده دندان تو به پستان كالش زدي دست را خدايا تو لرزيده اي هيچگاه به محراب كم رنگ چشمان او شنيدي تو بانگ دل خويش را ز تاريكي سينه تنگ او خدايا تو گرديده اي هيچگاه بدنبال تابوتهاي سياه ز چشمان خاموش پاشيده اي به چشم كسي خون به جاي نگاه دريغا ..... تو احساس اگر داشتي دلت را چو من مفت ميباختي براي خود اي ايزد بي خدا خداي دگر نيز ميساختي
نصرت رحمانی
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 2:26 توسط پرهام
چه میشود کرد ....؟ باید تاب آورد ، باید به انتظار نشست و دست به دعا برداشت.. باید گذر ثانیه ها را با تمام وجود به نظاره نشست... باید دل به دل خاطره ها سپرد ... باید به صدای سکوت گوش داد و همسفر بیقراریها شد. وقتی تو نیستی.... چه می توان کرد!؟ باید چشم در چشم دیوارهایی دوخت که سنگینی حضورشان جانم را می کاود. طعم تلخ تنهایی تا مغز استخوانم فرو رقته است.. خداوندا... آرامش از دست رفته ی مرا بازگردان ، توان دوباره ام ببخشای تا کی دل در گرو لحظات سخت انتظار بگذارم... تا کی چشمان بیقرارم را به جاده های خالی از احساس بدوزم... چه کسی جز تو مرا درک میکند؟ با چه کسی جز تو اینگونه درد و دل میکنم... خدایا صدایم را میشنوی....!؟ پرهام
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 16:58 توسط پرهام
خواب و خیالی پوچ و خالی سیمین بهبهانی
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 2:57 توسط پرهام
خسته از این همه تنهایی و بی سامانی ، خسته از این همه پریشانی.... خسته از روزهای این دنیای پوشالی....از راه رفتن های بیهوده...از شبهای تلخ و فرسوده....از تنهایی های ملال آور....... از این همه سکوت خسته ام. نیست آن کس که روح مرا تسکین دهد. شانه هایش را تکیه گاه محکمی برای بیقراریهایم کند... اشکهایم را با نوازش دستانش بزداید و وجودم را با معرفت کلامش تسخیر کند... شبانه های سختی را میگذرانم... شبهایی که جان میدهم تا صبح شوند... من خسته ام.... از این روزگار پوشالی خسته ام پرهام نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:16 توسط پرهام
گفتم :اي پير جهان ديده بگو
کارو نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 2:32 توسط پرهام
این وبلاگ میوه ی عشقی است که تو نهالش را در دلم کاشتی..... شعله ی فروزانی است که تو شرارش را به جانم افکندی........ آیینه ایست در مقابل احساسی که تو در وجودم جاری ساختی..... می خواهم بنویسم...برای خودم ، برای دلم ، برای آنها که دوستشان دارم اولین نوشته ام را تقدیم می کنم به پدرم که دیوانه وار دوستش دارم پدرم..... مردانه ترین نماد تاریخ ، سرسبز ترین بهار دنیا ، استوار ترین کوه برجای مانده از طوفان غم.... هرم نفسهایش آرامم می کند ، توانم می بخشد ، زنده ام می کند نگاه گیرا و جذابش روحم را ملکوتی می سازد ، خدایی ام می کند ، به سوی آینده سوقم میدهد دستان گرمش تکیه گاهم می شود ، پشت و پناهم می شود ، امانم می دهد ، به درون خویش نشانم می دهد....... در پس هر کلامش افتادگی و تواضع ، در حریر نگاهش لطف و مهربانی ، و در محبت سرای قلبش عشق و امید موج می زند میدانم که بدون او دوامی ندارم . هیچگاه صبر او را نداشته ام..هیجگاه... خدایا...تا وقتی زنده ام او را برایم حفظ کن...
پرهام
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:16 توسط پرهام
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز در اینه بر صورت خود خیره شدم باز عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست چون پیرهن سبز ببیند به تن من او نیست که در مردمک چشم سیاهم این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب او نیست که بوید چو در آغوش من افتد ای اینه مردم من از حسرت و افسوس من خیره به اینه و او گوش به من داشت بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 3:1 توسط پرهام
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 3:42 توسط پرهام به لبهایم مزن قفل خموشی فروغ فرخزاد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:34 توسط پرهام |