تبليغاتX
شب عاشقان بیدل







خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود 

من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟

 

خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،

ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟

 

حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.

مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟

 

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،

آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟

 

ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،

فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.

 

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟

ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟

 

قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،

دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.

 

گر نبودی تابش استارهء من در سپهر،

تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟

  

راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،

قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.

 

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،

گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.

  

گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،

هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.

 

آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،

از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟



نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 11:58 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


سرباز

Uploaded Image

 

تو خسته و پر از غبار

به كوچه پا گذاشتي

نه قمقمه، نه چكمه‌اي

فقط تفنگ داشتي

*

به شانه‌هاي خسته‌ات

هنوز يك ستاره بود

تمامِ ساك‌دستي‌ات،

لباسِ چرك و پاره بود

*

براي پيشوازِ تو

نيامدند بچّه‌ها

تو غرقِ خون و هيچ‌كس

به زخمِ تو نزد دوا

*

كسي نگفت خانه‌ات

كجاي اين خرابه‌هاست

نگفت آن حياط سبز

و حوض آبي‌اش كجاست

*

كسي نگفت پس چه شد

نگاه خسته‌ي پدر

چه‌قدر گشتي و كسي

نداشت از كسي خبر...

*

نه دوست‌هاي مدرسه

نه دست‌هاي مهربان

تمام شهر مرده بود،

تو ماندي و مزارشان

*

... و عاقبت، شبي تو هم

بدون ساك‌دستي‌ات

گذشتي از خرابه‌ها

و از تمام هستي‌ات

*

به جنگِ جنگ رفتي و

ستاره را گذاشتي

نه قمقمه، نه چكمه‌اي،

تفنگ هم نداشتي!

 

Uploaded Image

 

 

براي من، تو لحظه‌ي

سرودنِ ترانه‌اي.

تو شاديِ رسيدنِ

پرنده‌ها به لانه‌اي.

*

همان شروعِ ساده‌ي

خيال‌هاي بچّگي.

و پاسخِ تمامِ آن

سؤال‌هاي بچّگي.

*

تو ترسِ روز امتحان

و كارنامه نيستي.

تو شوقِ مُهرِ آفرين،

و نمره‌هاي بيستي.

*

به يادِ تو اتاقِ من

پر از چراغ مي‌شود،

و در تمامِ شعرها

كوير، باغ مي‌شود.

*

بيا و شهر قصّه را

پر از گل و ستاره كن؛

و بين اين ‌همه نگاه

فقط به من اشاره كن!

 

Uploaded Image



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 1:21 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


میخواهم ستاره باشم.....

 

چند روزی میشود که آرام شده ام...... احساس خوشایندی دارم.......

چند روزی میشود که زندگی را از دریچه ی دیگری می بینم..... میخواهم شاد باشم.....

میخواهم ریشه ی غم و اندوه را از جا کنده و بذر شادی و خوشبختی را در دلم بکارم

اکنون که تو را دارم ، اکنون که ستاره ی شبهای بیکسی من تویی ، دیگر چه باک از گذشت زمان

دیگر چه هراسی از آینده داشته باشم

خوشا بحال تو که ستاره ای و می درخشی... در شب ، چشمان بیقراران به آسمان دوخته شده را خیره می کنی

میخواهم مثل تو باشم ، بدرخشم و نور هدیه کنم به اطرافیانی که انتظار درخشش از من دارند

میخواهم بدرخشم و نور بپاشم به زندگی کسانی که درمانده اند ، که راه زندگی را گم کرده اند ، آنانی که کلید خوشبختی را در لابلای گرد و خاک های غم و اندوه جا گذاشته اند .

میخواهم ستاره باشم......ستاره ای از جنس تو... از جنس لطافت و مهربانی ، از جنس گذشت

میخواهم زندگی کنم حتی در این هوای مه آلود.... برای آنانکه دوستشان دارم ، برای آنانکه دوستم میدارند

من میخواهم حوشبخت باشم و از بودنم لذت ببرم....

خدایا کمکـــــــــــــــــــــــــــــــــم میکنی.....!؟

 

پرهام

 



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 21:20 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


شادم

 

شادم كه در شرار تو مي سوزم
شادم كه در خيال تو مي گريم

شادم كه بعد وصل تو باز اينسان

در عشق بي زوال تو مي گريم

پنداشتي كه چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت كه جز اين آتش

بر جان من شراره ديگر نيست

شبها چو در كناره نخلستان
كارون ز رنج خود به خروش آيد

فريادهاي حسرت من گويي

از موجهاي خسته به گوش آيد

شب لحظه اي بساحل او بنشين
تا رنج آشكار مرا بيني

شب لحظه اي به سايه خود بنگر

تا روح بيقرار مرا بيني

من با لبان سرد نسيم صبح
سر مي كنم ترانه براي تو

من آن ستاره ام كه درخشانم

هر شب در آسمان سراي تو

غم نيست گر كشيده حصاري سخت
بين من و تو پيكر صحراها

من آن كبوترم كه به تنهايي

پر مي كشم به پهنه درياها

شادم كه همچو شاخه خشكي باز
در شعله هاي قهر تو مي سوزم

گويي هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو مي سوزم

اما من آن شكوفه اندوهم
كز شاخه هاي ياد تو مي رويم

شبها ترا به گوشه تنهايي

در ياد آشناي تو مي جويم

 



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 2:58 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


کفر خدا

این زیباترین شعری است که خوانده ام و با تمام وجود درکش کرده ام

 

Uploaded Image

                             شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم

نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر و  وفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم

نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول

نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم

چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا کردم 

کارو

 

Uploaded Image



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 2:27 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تساوی

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست

 

خسرو گلسرخی

 



نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 3:8 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خدایا.....

 

                                                           

خدایا تو بوسیده ای هیچگاه

لب سرخ فام زني مست را

ز وسواس لرزيده دندان تو

به پستان كالش زدي دست را

 

 

خدايا تو لرزيده اي هيچگاه

به محراب كم رنگ چشمان او

شنيدي تو بانگ دل خويش را

ز تاريكي سينه تنگ او

 

 

خدايا تو گرديده اي هيچگاه

بدنبال تابوتهاي سياه

ز چشمان خاموش پاشيده اي

به چشم كسي خون به جاي نگاه

 

 

دريغا ..... تو احساس اگر داشتي

دلت را چو من مفت ميباختي

براي خود اي ايزد بي خدا

خداي دگر نيز ميساختي

 

 

نصرت رحمانی

 

 

 



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 2:26 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


چه میشود کرد...!؟

Uploaded Image

چه میشود کرد ....؟

باید تاب آورد ، باید به انتظار نشست و دست به دعا برداشت..

باید گذر ثانیه ها را با تمام وجود به نظاره نشست...

باید دل به دل خاطره ها سپرد ... باید به صدای سکوت گوش داد و همسفر بیقراریها شد.

وقتی تو نیستی.... چه می توان کرد!؟

 

باید چشم در چشم دیوارهایی دوخت که سنگینی حضورشان جانم را می کاود.

طعم تلخ تنهایی تا مغز استخوانم فرو رقته است..

 

خداوندا... آرامش از دست رفته ی مرا بازگردان ، توان دوباره ام ببخشای

تا کی دل در گرو لحظات سخت انتظار بگذارم... تا کی چشمان بیقرارم را به جاده های خالی از احساس بدوزم...

چه کسی جز تو مرا درک میکند؟ با چه کسی جز تو اینگونه درد و دل میکنم...

خدایا صدایم را میشنوی....!؟

پرهام

Uploaded Image



نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 16:58 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


لعنت

Uploaded Image 

خواب و خیالی پوچ و خالی
این زندگانی بود و بگذشت
 دوران به ترتیب و توالی
سالی به سال افزود و بگذشت
هر اتفاقی چشمه یی بود
 از هر کناری چشم بگشود
 راهی شد و صد جوی و جر شد
صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت
در انتظار عشق بودم
اوهام رنگینم شتابان
گردونه شد بر گل گذر کرد
 دامان من آلود و بگذشت
عمری سرودم یا نوشتم
 این ظلم و این ظلمت نفرسود
 بر هر ورق راندم قلم را
 گامی عبث فرسود و بگذشت
اندیشه ام افروخت شمعی
در معبر بادی غضبنک
 وان شعله ی رقصان چالک
 زد حلقه یی در دود و بگذشت
 کردم به راهش گلفشانی
وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین ، خشمی ، عتابی
بر بندگان فرمود و بگذشت
با عمر خود گفتم که دیری
 جان کنده ای ، کنون چه داری
پیش نگاهم مشت خالی
چون لعنتی بگشوده و بگذشت

سیمین بهبهانی

 

Uploaded Image



نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 2:57 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دل نوشته

 

خسته از این همه تنهایی و بی سامانی ، خسته از این همه پریشانی....

خسته از روزهای این دنیای پوشالی....از راه رفتن های بیهوده...از شبهای تلخ و فرسوده....از تنهایی های ملال آور....... از این همه سکوت خسته ام.

نیست آن کس که روح مرا تسکین دهد. شانه هایش را تکیه گاه محکمی برای بیقراریهایم کند... اشکهایم را با نوازش دستانش بزداید و وجودم را با معرفت کلامش تسخیر کند...

شبانه های سختی را میگذرانم... شبهایی که جان میدهم تا صبح شوند...

من خسته ام.... از این روزگار پوشالی خسته ام

پرهام



نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:16 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گفتگو

 

گفتم :‌اي پير جهان ديده بگو
از چه تا گشته ، بدينسان كمرت!
مادرت زاد ، به اين صورت زشت ؟
يا كه ارثي است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : كه فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه پرست
آسمان داند و دستم ،‌كه چه سان
كمرم تا شد و تا خورده شكست!
هر چه بد ديدم از اين نظم خراب
همه از ديده ي قسمت ديدم
فقر و بدبختي خود ،‌ در همه حال
با ترازوي فلك سنجيدم !
تن من يخ زده در قبر سكوت !
دلم آتش زده از سوزش تب !
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب !
عاقبت در خم يك عمر تباه
واقعيات ، به من لج كردند
تا ره چاره بجويم ز زمين
كمرم را به زمين كج كردند

 

کارو



نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 2:32 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دل نوشته

 

Uploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded Image

 

 

این وبلاگ میوه ی عشقی است که تو نهالش را در دلم کاشتی.....

شعله ی فروزانی است که تو شرارش را به جانم افکندی........

آیینه ایست در مقابل احساسی که تو در وجودم جاری ساختی.....

می خواهم بنویسم...برای خودم ، برای دلم ، برای آنها که

دوستشان دارم

اولین نوشته ام را تقدیم می کنم به پدرم که دیوانه وار دوستش دارم

 

 

پدرم.....

مردانه ترین نماد تاریخ ، سرسبز ترین بهار دنیا ، استوار ترین کوه برجای مانده از طوفان غم....

هرم نفسهایش آرامم می کند ، توانم می بخشد ، زنده ام می کند

نگاه گیرا و جذابش روحم را ملکوتی می سازد ، خدایی ام می کند ، به سوی آینده سوقم میدهد

دستان گرمش تکیه گاهم می شود ، پشت و پناهم می شود ، امانم می دهد ، به درون خویش نشانم می دهد.......

در پس هر کلامش افتادگی و تواضع ، در حریر نگاهش لطف و مهربانی ، و در محبت سرای قلبش عشق و امید موج می زند

میدانم که بدون او دوامی ندارم . هیچگاه صبر او را نداشته ام..هیجگاه...

خدایا...تا وقتی زنده ام او را برایم حفظ کن...

 

پرهام

 

Uploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded Image



نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:16 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را

ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
اونیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

 

Uploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded Image

سنگ مزار

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روزم به صد پستي
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

 

 

کارو

 

Uploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded ImageUploaded Image



نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 3:1 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گناهم را ببخش.....

 


اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
و یا از روی خود خو اهی فقط خود را پسندیدم
گناهم را ببخش . گناهم را ببخش
اگر از دست من در خلوت خود گر یه ای کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی
گناهم را ببخش . گناهم را ببخش
اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم
برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم
اگر تو با تحمل مست از خود خواهی ام کردی
اگر من بی سبب گه با خشم بی امان بودم
گناهم را ببخش . گناهم را ببخش
اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من
اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من
عدالت را اگر کشتم به حکم حس خود خواهی
پشیمانی که هستی سالها هم آشیان من
گناهم را ببخش . گناهم را ببخش

 



نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 3:42 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عصیان

به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
 منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز دارم
سرود ناله شد در سینه تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خودرا
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
 اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم بوسه شیرینش از تو
تنم با بوی عطرآگینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله خونینش از تو
ولی ای مرد ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
 بهشت و حور و آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی خلوتی شعری سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
 چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
 نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانیان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
بدور افکن حدیث نام ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا میبخشد آن پروردگاری
که شاعر را دلی دیوانه داده
بیا بگشای در تا پر گشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر

فروغ فرخزاد

 

Uploaded Image



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:34 توسط پرهام
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت